Sunday, March 7, 2010
به خسرو/ روی بریدهام
برادرِ جسد بودم Labels: «هذیان پوست»
آنگاه که سنگ
از کف آتش گرفت
و لیلی
ردای مرده
از نبض میکشید
برادرم جسد بود
و باد
صدای سگ میداد.
posted by bahar alizade at 8:31 AM
>0 comments
Wednesday, November 25, 2009
براي برادر از هذيانِ «هذيانِ پوست»
..............................................براي برادر Labels: «هذیان پوست»
..............................................كه رداي دار ميبَرَد
و ذكر
به پهلوي چند ميكُند
بالغِ وريديش
مثل
به لختهي گياه ميپاشد
و حمدِ لَخت مي دَمد.
posted by bahar alizade at 11:53 PM
>0 comments
از پوستِ «هذيانِ پوست»
تا همخونِ تلخ Labels: «هذیان پوست»
انتهاي ويرانم را ميدرَد
ربطهاي زمينم از خشك ميريزد
و رودهاي رقيق
شكلِ بالشان را
در تپههاي وجب ميمكند
همانِ از علق
با شيبِ مريضش از ميانِ خدا ميافتد
و پروازِ شيري مرگ
اطراف ميكند
اي پدرِ معلق!
چشمانِ بدخيمم پردههاي تاول بهخاك ميكوبد
سياهِ لخمِ تنم
به شقههاي ابد
مباح ميمانَد
اي پدرِ خلاء
كجاي خاكي تو
به شكلِ پرسه رسيدم؟
posted by bahar alizade at 10:35 PM
>0 comments
Monday, November 23, 2009
از «هذيانِ پوست»
پس Labels: «هذیان پوست»
تاريك مي شوي
و تير روي دو زانو
از وسطِ درست
رد
ميشود
بر
كه ميگردم
نجيب بودي.
posted by bahar alizade at 12:49 AM
>1 comments