ديــگــر

دیگر

 

 

 

 

 

 

Saturday, January 30, 2010

دو شعر دیگر از قدیم

«آینه»
آرام
نه چون همیشه
بر بسترِ بی‌تابم آرمیدم
بی هیچ
دیروز و فردا

و صبح
در آینه دیدم
که نیستم.


«نزدیک»
ای کاش
آن لحظه که با تو عشق می‌ورزیدم
فاصله ی میانمان
تنها یک نفس نبود

اینک
دستانم از تو تهی‌ست
و سکوت
فاصله‌ی بی‌انتهاست.

Labels:

posted by bahar alizade at 2:31 AM >0 comments

هر چه این‌جا «قدیم» است، از شعرهای چاپ‌نشده‌ای‌ست که پیش از دیگر شدن نوشته‌ام. پیش از آن‌که دیگر شوم و دیگران را بشناسم. هرچه بین سال‌های 75 تا 83 بود

«هنگامِ هیچ»

به خلوتِ خویش می‌رسم
در انتها
فضایم آلوده است
و من؟
آه
آلوده‌تر

یادم آمد که همیشه تنها می‌مانم
تنهاتر از خورشید
و تنهاتر از خیال خدا

چه بازیِ بیهوده‌ای‌ست ماندن
و ضعفِ من انتهای بازی را
چه غمگنانه به دوش می کشد
چه عاقلانه

به یقین رسیدم
وایمان آوردم
که به اصولِ خویش مشکوکم
به تمامیِ بودنم

می‌دانم
سِحرِ جدال
مرا به قعر می‌کشد
باید رها کنم
باید رها شوم.

Labels:

posted by bahar alizade at 2:14 AM >0 comments