ديــگــر

دیگر

 

 

 

 

 

 

Wednesday, January 27, 2010

چهارْ بهمنِ پیش، از هفت افتادم و نوش، تنها بهانه بود.

پرده‌ی صفر:
نیمکتِ سردِ دی‌ماه بود و مردِ غریبِ هر از گاه، چای بهارنارنج و لیموی شب‌مانده، چای از کوه برگشته‌ی سرد، چای رفاقت ریخت. من، گم و گورِ پس کوچه‌های خسته‌ی حجم، شکارچیِ برگشت بودم و چای کوه‌رفته‌ی خوش‌طعم، چای اولِ راه بود. مرد، دوست بود و دوست.
پرده‌ی اول:
بهمنِ هفتم، خانه تنهای دخترانِ بی‌کارِ پر از درد، هوسِ نوش دارد و مرد. خوانده شد. آمد. با اسب لاجوردی. با شیشه‌ی یاقوت. شیشه‌ی سرخ. مردی که شکلِ پلک‌هام را دزدیده بود. حرامی بوسه. مهمانِ ناخوانده. ناگهانِ خوانده‌های بی‌تکرار. مهمانِ لعنتی . دوست و دوست‌تر و دووووووست‌تر.
پرده‌ی دوم:
شور، شکلِ غایتِ تن داشت. شکلِ عبور. شور و شور و شور. هی شور و هی عطش، مضافِ ته‌نشینِ دشت‌های دویده بود. دشت‌های به ته نمی‌رسدِ دور. دشت‌های کبودِ تو در تو. دشت‌های فکرهای باز و دل‌های بسته. قرار اما، بی‌قرارِ نباید بود. نبایدِ نزدیک باش و تنها دوست. تنها دوست. تنها دوست.
پرده‌ی سوم:
نشد که تنها دوست. و همچنان دشت بود و دشت‌ بود و دشت. عطش طعم آب گرفت و سنگ‌ها شکفت. مرد شکفت. من شکفتم. دشت ادامه بود. دشت شورِ قرار و بی‌قرار. بی‌خبرِ ناگهان.
پرده‌ی چهارم:
برادر مُرد. سفرِعکس و رکاب، برعکسِ من بود. بر من بود. سیاهِ رفتن‌ها شدم. سیاهِ پلک بر هم نمی گذارمِ ترس. زیرِ خاکسترِ امیر و قرص‌ِ سنگیِ درد.
پرده‌ی پنجم:
بیگانه مضاعف بود. مضافِ تهدید. بیگانه‌ی عجیب. بیگانه‌ی هشت‌سال دیوار. انفراد، مرزِ گسسته‌ی دشت‌. دلِ داده ماند و سرِ سپرده، تنهای اشک. هی رفتن و هی برگشت. درد بود و درد بود و درد. دشت‌های شور، غرقِ شیشه‌ی سرخ. مرد، سرگشته‌ی درنگ و گریز. سربازِ بخت‌های بی‌برگشت. شاهِ همچنانِ من.
پرده‌ی ششم:
صفحه باز بود. با مهره‌های چیده، شاه‌ِ بوسیده. دوست، دوست‌تر بود و دوباره تنها دوست. تنها دوست. تنها دوست!
پرده‌ی هفتم:
پرده، هفتم نداشت. ندارد. نخواهد داشت.

Labels:

posted by bahar alizade at 12:41 AM >0 comments

 

 

 

 

 

 

Thursday, November 26, 2009

امير

برادر از وقتِ ششم آذر چهل و نه تا اين كه دوازده دي هشتاد و شش، نامِ عجيبِ كسي بود.
حالِ بي‌نام، چند بار عدم، زخم معدود را تكرار مي‌كند. چند زخمِ باز براي شور بمانم؟
زخم اما، كه معدومِ يال‌هام نماند.
پس
باز و باز.
لعنت!

Labels:

posted by bahar alizade at 3:56 AM >0 comments

 

 

 

 

 

 

Wednesday, November 25, 2009

اين‌جوريا نيست

نه هر كه چهره برافروخت دلبري داند/ نه هركه آينه سازد سكندري داند
نه هركه طرف كله كج نهاد و تند نشست/ كلاه‌داري و آيين سروري داند

Labels:

posted by bahar alizade at 10:02 PM >0 comments