ديــگــر

دیگر

 

 

 

 

 

 

Wednesday, January 27, 2010

از الیوت

چون دگرباره امیدِ بازگشتم نیست
چون امیدم نیست
چون امیدِ بازگشتم نیست
به آرزوی مایه‌ی چونین و عرصه‌ی چونان
دگر جهد نمی‌کنم پی این‌گونه چیزها جهد کنم
(چرا عقاب سالخورده پر باز کند؟)
چرا زارم
بر اقتدارِ نگونِ سلطنتِ معمول؟
.......
و نزد خداوند دعا کنید تا رحمت آورد بر ما
و دعا می‌کنم تا مگر فراموش کنم
اینچه را که زیاده پیش می‌کشم با خویش
زیاده توجیه می کنم
........

از قطعه‌ی اول شعر بلند چهارشنبه خاکستر- از کتاب «چهارشنبه خاکستر» ت. س. الیوت برگردان بیژن الهی- مرکز نشر سپهر- پاییز 1351

Labels:

posted by bahar alizade at 3:58 AM >0 comments

 

 

 

 

 

 

Saturday, January 16, 2010

خونِ ریخته/ لورکا

نمی‌خواهم ببینم!

بگو بیاید ماه،
که نمی‌خواهم ببینم
خون ایگناسیو را بر شن.
نمی‌خواهم ببینم!

ماه، هرچه تمامتر.
باره‌ی ابرهای رام.
و گودِ کبودِ رؤیا
در باروی بیدها.

نمی‌خواهم ببینم!

ماده‌گاو جهانِ پیر
زبانِ اندوهبار می‌کشید
بر پوزه‌ی آغشته به خونِ ریخته بر شن،
و نرّه گاوانِ گویی‌زاندو،
نیم‌مرده و نیم‌سنگ،
برمی‌کشند ماق، همچو دو قرن،
خسته از پای کشیدن بر خاک.
نه.
نمی‌خواهم ببینم!
ایگناسیو پلّه پلّه فراز می‌رود
مرگش همه بر دوشش.
او سَحَر می‌جُست:
سَحَری نبود.
او نیمرخ مطمئن خود را جویاست
و گیج می کندش رؤیا.
او کالبد جمیل خود را می‌جُست:
با خون گشوده‌اش برابر شد.
از من نخواه ببینم!
نمی‌خواهم بشنوم
جهشی را که رفته رفته
رمق از دست می‌دهد؛
جهشی که سکوها را
فروغ می‌بخشد و می‌ریزد
بر مخمل و بر چرم ازدحامی عطشان.
ای که مرا، به بانگ، می‌انگیزی!
از من نخواه ببینم!
چشمانش بسته نشد
شاخ را که در جوار دید.
مادرانِ هراسناک اما
سر برآوردند،
و از میان چراگاهان
برخاست نسیمی از صداهای نهان
که می‌زدند، شبانانِ مِه پریده‌رنگ،
بر گاوان آسمانی بانگ.

سه‌ویل را هرگز نبود شاپوری
تا برابر او باشد،
و نه شمشیری چون شمشیرش
و نه یک دل چنین براستی.
مانند نهری از شیران بود
نیروی شگفت‌انگیزش،
و مانند نیمتنی مرمر
طرّاحیِ تدبیرش.
نسیمی از رُمِ اندلسی
هاله‌ایش به‌سر می‌بخشود،
به جایی که خنده‌اش
مریمِ هوش و نمک بود.
چه گاوبازِ بزرگی در گود!
چه کوهیِ خوبی در کوه!
چه آرام با سنبله‌ها!
چه سخت با مهمیزها!
چه نرم با شبنم!
چه درخشان میان آتشها!
چه سهمناک
با پسین نیزه‌های تاریکی!

اینک اما، جاودانه در خواب می‌شود.
اینک خزه‌ها و علف
به سرْانگشت مطمئن باز می‌کند
گُل جمجمه‌اش را.
وینک خون او میاید خوانا:
خوانانه به مردابها و چمنزاران،
خزانه به شاخهای کرخت،
دل دل زنان میان مه،
پیچان به هزار سُم
چون زبانی دراز، تار، اندوهبار؛
که چالاب احتضار شود
به نزدیک وادی‌الکبیرِِِ اخترناک.
آه، دیوار سپید اسپانیا!
آه، گاو سیاه غصه!
آه، خون سخت ایگناسیو!
آه، بلبل رگهاش!
نه.
نمی‌خواهم ببینم!
که ساغری نیست تا جاش دهد،
نه چلچله‌هایی که بنوشندش،
نه پُژِ نور تا خنک کندش،
نه آوازی، نه سیل سوسنها،
نه بلوری تا نقره‌اش کند.
نه.
من نخواهم دید!!

بخش دوم از «مرثیه‌ای برای ایگناسیو سنچز مه‌خیاس» لورکا از کتاب «گزیده‌ی اشعار فدریکو گارسیا لورکا» به نگارش بیژن الهی

Labels:

posted by bahar alizade at 4:04 AM >0 comments

 

 

 

 

 

 

Thursday, January 14, 2010

ذوذنبی بر خاک/ بهرام اردبیلی

همسرم!
این دعا و قسم را که سخت ناخواناست
به گردن اسبی بیاویز
که بر اجساد سربازان و ما خواهد گذشت.
اسبی به هیآت انسان
به هیبت بهمنی در سهند.

اردیبهشت است
قتال‌ترین ماه منظومه‌ی شمسی

فروبند درها را ای بیوه‌ی سی‌ساله
اسب نبی در قریبان
شیهه می‌کشد و ربی مرکوب،
در کمند سواره‌ نظام است.

شام،
دیگران را فطیر و کلم بده
برای بهرام
پونه بجوشان.

ماه درشت خوب
دری که به لطف باد‌ - باز و بسته می‌شود.
الامان ای جوخه
ماشه را نچکان
هنوز اندکی شب است....

برنوی روسی
سکوت قریبان را نشانه میگیرد
و نبی در ذهن شاعر
نشسته بر باد و بر ارس می‌تازد.

از بهرام اردبیلی- منتشر شده در کتاب اول مجموعه‌ی «شعر دیگر» به‌تاریخ مهرماه یکهزار و سیصد و چهل و هفت

Labels:

posted by bahar alizade at 1:38 AM >0 comments