ديــگــر

دیگر: January 2010

 

 

 

 

 

 

Saturday, January 30, 2010

دو شعر دیگر از قدیم

«آینه»
آرام
نه چون همیشه
بر بسترِ بی‌تابم آرمیدم
بی هیچ
دیروز و فردا

و صبح
در آینه دیدم
که نیستم.


«نزدیک»
ای کاش
آن لحظه که با تو عشق می‌ورزیدم
فاصله ی میانمان
تنها یک نفس نبود

اینک
دستانم از تو تهی‌ست
و سکوت
فاصله‌ی بی‌انتهاست.

Labels:

posted by bahar at 2:31 AM >0 comments

هر چه این‌جا «قدیم» است، از شعرهای چاپ‌نشده‌ای‌ست که پیش از دیگر شدن نوشته‌ام. پیش از آن‌که دیگر شوم و دیگران را بشناسم. هرچه بین سال‌های 75 تا 83 بود

«هنگامِ هیچ»

به خلوتِ خویش می‌رسم
در انتها
فضایم آلوده است
و من؟
آه
آلوده‌تر

یادم آمد که همیشه تنها می‌مانم
تنهاتر از خورشید
و تنهاتر از خیال خدا

چه بازیِ بیهوده‌ای‌ست ماندن
و ضعفِ من انتهای بازی را
چه غمگنانه به دوش می کشد
چه عاقلانه

به یقین رسیدم
وایمان آوردم
که به اصولِ خویش مشکوکم
به تمامیِ بودنم

می‌دانم
سِحرِ جدال
مرا به قعر می‌کشد
باید رها کنم
باید رها شوم.

Labels:

posted by bahar at 2:14 AM >0 comments

 

 

 

 

 

 

Wednesday, January 27, 2010

از الیوت

چون دگرباره امیدِ بازگشتم نیست
چون امیدم نیست
چون امیدِ بازگشتم نیست
به آرزوی مایه‌ی چونین و عرصه‌ی چونان
دگر جهد نمی‌کنم پی این‌گونه چیزها جهد کنم
(چرا عقاب سالخورده پر باز کند؟)
چرا زارم
بر اقتدارِ نگونِ سلطنتِ معمول؟
.......
و نزد خداوند دعا کنید تا رحمت آورد بر ما
و دعا می‌کنم تا مگر فراموش کنم
اینچه را که زیاده پیش می‌کشم با خویش
زیاده توجیه می کنم
........

از قطعه‌ی اول شعر بلند چهارشنبه خاکستر- از کتاب «چهارشنبه خاکستر» ت. س. الیوت برگردان بیژن الهی- مرکز نشر سپهر- پاییز 1351

Labels:

posted by bahar at 3:58 AM >0 comments

چهارْ بهمنِ پیش، از هفت افتادم و نوش، تنها بهانه بود.

پرده‌ی صفر:
نیمکتِ سردِ دی‌ماه بود و مردِ غریبِ هر از گاه، چای بهارنارنج و لیموی شب‌مانده، چای از کوه برگشته‌ی سرد، چای رفاقت ریخت. من، گم و گورِ پس کوچه‌های خسته‌ی حجم، شکارچیِ برگشت بودم و چای کوه‌رفته‌ی خوش‌طعم، چای اولِ راه بود. مرد، دوست بود و دوست.
پرده‌ی اول:
بهمنِ هفتم، خانه تنهای دخترانِ بی‌کارِ پر از درد، هوسِ نوش دارد و مرد. خوانده شد. آمد. با اسب لاجوردی. با شیشه‌ی یاقوت. شیشه‌ی سرخ. مردی که شکلِ پلک‌هام را دزدیده بود. حرامی بوسه. مهمانِ ناخوانده. ناگهانِ خوانده‌های بی‌تکرار. مهمانِ لعنتی . دوست و دوست‌تر و دووووووست‌تر.
پرده‌ی دوم:
شور، شکلِ غایتِ تن داشت. شکلِ عبور. شور و شور و شور. هی شور و هی عطش، مضافِ ته‌نشینِ دشت‌های دویده بود. دشت‌های به ته نمی‌رسدِ دور. دشت‌های کبودِ تو در تو. دشت‌های فکرهای باز و دل‌های بسته. قرار اما، بی‌قرارِ نباید بود. نبایدِ نزدیک باش و تنها دوست. تنها دوست. تنها دوست.
پرده‌ی سوم:
نشد که تنها دوست. و همچنان دشت بود و دشت‌ بود و دشت. عطش طعم آب گرفت و سنگ‌ها شکفت. مرد شکفت. من شکفتم. دشت ادامه بود. دشت شورِ قرار و بی‌قرار. بی‌خبرِ ناگهان.
پرده‌ی چهارم:
برادر مُرد. سفرِعکس و رکاب، برعکسِ من بود. بر من بود. سیاهِ رفتن‌ها شدم. سیاهِ پلک بر هم نمی گذارمِ ترس. زیرِ خاکسترِ امیر و قرص‌ِ سنگیِ درد.
پرده‌ی پنجم:
بیگانه مضاعف بود. مضافِ تهدید. بیگانه‌ی عجیب. بیگانه‌ی هشت‌سال دیوار. انفراد، مرزِ گسسته‌ی دشت‌. دلِ داده ماند و سرِ سپرده، تنهای اشک. هی رفتن و هی برگشت. درد بود و درد بود و درد. دشت‌های شور، غرقِ شیشه‌ی سرخ. مرد، سرگشته‌ی درنگ و گریز. سربازِ بخت‌های بی‌برگشت. شاهِ همچنانِ من.
پرده‌ی ششم:
صفحه باز بود. با مهره‌های چیده، شاه‌ِ بوسیده. دوست، دوست‌تر بود و دوباره تنها دوست. تنها دوست. تنها دوست!
پرده‌ی هفتم:
پرده، هفتم نداشت. ندارد. نخواهد داشت.

Labels:

posted by bahar at 12:41 AM >0 comments

ناخن
به ناخن‌م عمود بود و
هیِأتم لرزید

به تو
نگاه می‌کنم سیاه
زیرِ کتفِ پنجم افتاده‌ای
زیرِ هفتمین بهمنِ داغ.

Labels:

posted by bahar at 12:38 AM >0 comments

 

 

 

 

 

 

Saturday, January 16, 2010

خونِ ریخته/ لورکا

نمی‌خواهم ببینم!

بگو بیاید ماه،
که نمی‌خواهم ببینم
خون ایگناسیو را بر شن.
نمی‌خواهم ببینم!

ماه، هرچه تمامتر.
باره‌ی ابرهای رام.
و گودِ کبودِ رؤیا
در باروی بیدها.

نمی‌خواهم ببینم!

ماده‌گاو جهانِ پیر
زبانِ اندوهبار می‌کشید
بر پوزه‌ی آغشته به خونِ ریخته بر شن،
و نرّه گاوانِ گویی‌زاندو،
نیم‌مرده و نیم‌سنگ،
برمی‌کشند ماق، همچو دو قرن،
خسته از پای کشیدن بر خاک.
نه.
نمی‌خواهم ببینم!
ایگناسیو پلّه پلّه فراز می‌رود
مرگش همه بر دوشش.
او سَحَر می‌جُست:
سَحَری نبود.
او نیمرخ مطمئن خود را جویاست
و گیج می کندش رؤیا.
او کالبد جمیل خود را می‌جُست:
با خون گشوده‌اش برابر شد.
از من نخواه ببینم!
نمی‌خواهم بشنوم
جهشی را که رفته رفته
رمق از دست می‌دهد؛
جهشی که سکوها را
فروغ می‌بخشد و می‌ریزد
بر مخمل و بر چرم ازدحامی عطشان.
ای که مرا، به بانگ، می‌انگیزی!
از من نخواه ببینم!
چشمانش بسته نشد
شاخ را که در جوار دید.
مادرانِ هراسناک اما
سر برآوردند،
و از میان چراگاهان
برخاست نسیمی از صداهای نهان
که می‌زدند، شبانانِ مِه پریده‌رنگ،
بر گاوان آسمانی بانگ.

سه‌ویل را هرگز نبود شاپوری
تا برابر او باشد،
و نه شمشیری چون شمشیرش
و نه یک دل چنین براستی.
مانند نهری از شیران بود
نیروی شگفت‌انگیزش،
و مانند نیمتنی مرمر
طرّاحیِ تدبیرش.
نسیمی از رُمِ اندلسی
هاله‌ایش به‌سر می‌بخشود،
به جایی که خنده‌اش
مریمِ هوش و نمک بود.
چه گاوبازِ بزرگی در گود!
چه کوهیِ خوبی در کوه!
چه آرام با سنبله‌ها!
چه سخت با مهمیزها!
چه نرم با شبنم!
چه درخشان میان آتشها!
چه سهمناک
با پسین نیزه‌های تاریکی!

اینک اما، جاودانه در خواب می‌شود.
اینک خزه‌ها و علف
به سرْانگشت مطمئن باز می‌کند
گُل جمجمه‌اش را.
وینک خون او میاید خوانا:
خوانانه به مردابها و چمنزاران،
خزانه به شاخهای کرخت،
دل دل زنان میان مه،
پیچان به هزار سُم
چون زبانی دراز، تار، اندوهبار؛
که چالاب احتضار شود
به نزدیک وادی‌الکبیرِِِ اخترناک.
آه، دیوار سپید اسپانیا!
آه، گاو سیاه غصه!
آه، خون سخت ایگناسیو!
آه، بلبل رگهاش!
نه.
نمی‌خواهم ببینم!
که ساغری نیست تا جاش دهد،
نه چلچله‌هایی که بنوشندش،
نه پُژِ نور تا خنک کندش،
نه آوازی، نه سیل سوسنها،
نه بلوری تا نقره‌اش کند.
نه.
من نخواهم دید!!

بخش دوم از «مرثیه‌ای برای ایگناسیو سنچز مه‌خیاس» لورکا از کتاب «گزیده‌ی اشعار فدریکو گارسیا لورکا» به نگارش بیژن الهی

Labels:

posted by bahar at 4:04 AM >0 comments

 

 

 

 

 

 

Thursday, January 14, 2010

ذوذنبی بر خاک/ بهرام اردبیلی

همسرم!
این دعا و قسم را که سخت ناخواناست
به گردن اسبی بیاویز
که بر اجساد سربازان و ما خواهد گذشت.
اسبی به هیآت انسان
به هیبت بهمنی در سهند.

اردیبهشت است
قتال‌ترین ماه منظومه‌ی شمسی

فروبند درها را ای بیوه‌ی سی‌ساله
اسب نبی در قریبان
شیهه می‌کشد و ربی مرکوب،
در کمند سواره‌ نظام است.

شام،
دیگران را فطیر و کلم بده
برای بهرام
پونه بجوشان.

ماه درشت خوب
دری که به لطف باد‌ - باز و بسته می‌شود.
الامان ای جوخه
ماشه را نچکان
هنوز اندکی شب است....

برنوی روسی
سکوت قریبان را نشانه میگیرد
و نبی در ذهن شاعر
نشسته بر باد و بر ارس می‌تازد.

از بهرام اردبیلی- منتشر شده در کتاب اول مجموعه‌ی «شعر دیگر» به‌تاریخ مهرماه یکهزار و سیصد و چهل و هفت

Labels:

posted by bahar at 1:38 AM >0 comments

 

 

 

 

 

 

Tuesday, January 5, 2010

برای هر که دوست

در پرسه های ناگهان اطراف درد و بی درد، کسانی همیشه هستند که در هست بودنشان، گریز از زخم را برات، آسوده می کنند.زخم تو با زخم دوست، گره که می خورد انگار، خشک است و دور. از دورها نگاهشان می‌کنی و نگاهت نمی‌کنند.

نام دوست، عمیق که باشد، جاش دیگر است.
از نام بگذریم.

posted by bahar at 10:08 AM >0 comments